شعر و آهنگ: دکتر عبدالرضا عشقی‌پور

آخرین گالن بنزین را هم روی دیوارها ریخت
.

 خسته شده بود؛ از بی‌رحمیِ آدم‌هایی که باید از او در مقابل بی‌رحمیِ دنیا محافظت می‌کردند، از خانه‌ای که باید برایش خانه می‌شد، اما هیچ‌وقت نشد.

 فهمیده بود خانه یک مکان نیست؛ یک حس است؛ حسی که هیچ‌وقت اینجا برایش نداشت.

 درد خفیفی توی قلبش احساس می‌کرد. می‌دانست نشئت‌گرفته از روحش است.

 دست درون جیبش برد، فندک طلایی‌اش را لمس کرد و بیرونش آورد. آن‌قدر بنزین ریخته بود که با یک جرقه، همه‌چیز تمام می‌شد.

 می‌دانست بعد از خاکستر شدنش، هیچ‌کسی را توی این دنیا ندارد که برایش اشک بریزد. شاید هم این‌طوری فکر می‌کرد.

 دستش روی فندک رفت که یک‌دفعه دستی سرد، دستش را گرفت.

 برگشت تا بر سرش فریاد بزند، تا این‌که...

 خدای من...

 همان چشم‌های مشکی‌ای که غرق شده بود در آن‌ها؛ همان چشم‌های مشکی‌ای که فکر می‌کرد هیچ‌وقت او را ندیده.

حتی آن لحظه هم که همهٔ وجودش شده بود اشک و خشم و ترس؛ اما چشم‌هایش شوقِ حاصل از دیدن آن دختر را فریاد می‌زد.

 دخترکِ بدخلقِ خوش‌قلبِ عصبی!

لجبازِ شلخته‌ِ مهربانش آمده بود.

 دخترکش فقط یک جمله گفت:

«چی بهت گذشته؟»

 انگار که همین یک جمله، همهٔ بارِ روی دوشش را برداشت.

 حس کرد می‌تواند همهٔ غمِ وجودش را از دست داده باشد.

 نمی‌دانست از شوق بود یا از آرامشِ وجودِ دخترک.

 چشم‌هایش روی هم افتادند و فقط متوجه چشم‌های نگران و دست‌های دخترک شد که اجازه نداد روی زمین بیفتد.

 دیگر مهم نبود چه می‌شود. 

مهم این بود که می‌دانست دخترکِ لجبازِ مظلومِ خوش‌قلبِ بدخلقش را دارد.

با وجود او می‌توانست در مقابل همهٔ موجوداتِ کهکشانِ راه شیری و فراکهکشانی بایستد.

آدم‌ها که چیزی نبودند..