در جنگل غوغایی به پا شده بود. همه جا این شایعه پیچیده بود که خرس فهرستی از حیواناتی تهیه کرده است که قرار است کشته شوند.

هر کس با نگرانی از خود می‌پرسید:

«نکند اسم من هم در این فهرست باشد؟»

سرانجام گوزن جرئت کرد و نزد خرس رفت و گفت:
«ببخشید آقای خرس... آیا اسم من هم در فهرست شما هست؟»

خرس بی‌درنگ پاسخ داد:

«بله، اسم تو در فهرست هست

گوزن با ترس و اضطراب فراوان برگشت. دو روز بعد، جسد او را در جنگل پیدا کردند.

ترس در میان حیوانات هر روز بیشتر می‌شد. همه از خود می‌پرسیدند نفر بعدی چه کسی خواهد بود.

این بار گراز که دیگر طاقت نیاورده بود، نزد خرس رفت و پرسید:

«آقای خرس، آیا اسم من هم در فهرست مرگ شما هست؟»

خرس گفت:

«بله، اسم تو هم در فهرست است

گراز، هراسان و لرزان، خداحافظی کرد و رفت. دو روز بعد، جسد او نیز پیدا شد.

وحشت سراسر جنگل را فرا گرفته بود. هیچکس دیگر جرئت نمی‌کرد پیش آقای خرس برود. تنها خرگوش بود که بر ترس خود غلبه کرد و پیش او رفت.      

گفت:
«سلام آقای خرس! ببخشید، ممکن است بفرمایید که آیا اسم من هم توی فهرست شما هست؟»

خرس پاسخ داد:

«بله، اسم تو هم در فهرست است

خرگوش لحظه‌ای مکث کرد و گفت:

«می‌شود اسم مرا خط بزنید؟»

خرس لبخندی زد و گفت:

«لبته! چرا که نه؟ هیچ مشکلی نیست

چه جان‌ها و امکانات که از دست رفتند، تنها به خاطر اجتناب از یک پرسش و تغییر یک باور و نظر!