خوابم نمی‌آد و پرسش‌های زیادی ذهنم را مشغول به خودش کرده...

آیا تابحال این‌گونه عاشق شده‌ام؟ 
حس‌هایی که به او دارم را چگونه ارزیابی می‌کنم؟ 
برای عاشق ماندنم و برای پایداری این عشق چه معیارهایی را باید برگزینم؟ 
چه ویژگی‌هایی را باید برای عشقمان در نظر بگیرم؟

 

     وقتی به او فکر می‌‏کنم، قلبم بد جور می‏زند و در قفسه‌ی سینه‌ام نمی‌گنجد. دست و پایم را گم می‌‏کنم، بی‌خود و بی‌جهت مشغول به تمیزکاری بدون هدف می‌شوم، تمام حواسم پیش اوست... پیش چشمان جذابش، به فکر شانه‌های ...! چشمانش را دیده‌ام ولی چرا به شانه‌های او فکر می‌کنم؟ چرا فکر می‌کنم همه چیزش مانند صورت دل‌ربایش، زیبا و قشنگ است؟ آیا این عشق است، یعنی عاشقش شده‌‏ام؟ ثانیه‌به‌ثانیه به او فکر می‌‏کنم، میخواهم همه جا حضور داشته باشد، حضوری پر رنگ در هر گوشه‌ی زندگیم. حتی از تصور این‌که ״اگر نباشد״ هم دلتنگ می‏‌شوم و انگار چیزی که در وجودم باید باشد دیگر نیست. وقتی می‏‌خندد خوشحالم و وقتی می‌گوید گریه کردم، حسابی ناراحت می‏‌شوم، بی‌شک همانی را می‌‏خواهم که او می‏‌خواهد. آیا واقعاً عاشقش هستم؟ باید با دقت به خودم نگاه کنم. فکر می‌کنم برخی نشانه‌‏ها به من اثبات می‌کند که عاشقش هستم و شاید او هم به همان اندازه مرا دوست دارد. ما بدون شک با سرعت تمام به سمت هم کشیده می‌‏شویم و این یکی از نشانه‌‏های عشاق است که از کنار هم بودن احساس غرور می‏‌کنند و زمان بی‌معنا می‌شود. به طور حتم این عشق است و من عاشقش هستم.
دلم می‌خواهد او را در مقابل دیگران به‏ گونه‌یی توصیفش کنم که انگار برترین، زیباترین، بی‌نقص‌ترین و پر احساس‌ترین انسان روی کرهٔ خاکی است، و البته من او را برترین و بهترین و زیباترین می‌بینم و می‌دانم. چون گمان می‌کنم که اگر عاشقش نبودم، عیب‌های او را بیشتر از خوبی‏‌هایش می‏‌دیدم و  سعی در عوض کردن و بهبود بخشیدن عیب‌های او داشتم. ولی هر چه می‌گردم، بیشتر در کمالات او غرق می‌شوم و بی‌نقصی او را روشن‌تر می‌بینم. احترام من به او لحظه‌به‌لحظه بیشتر و عمیق‌تر می‌شود. منفی و مثبت ندارد، همه چیزش را دوست دارم. به‌طور حتم این عشق است و من عاشقش هستم.
با او گذر زمان را فراموش می‌کنم و خوش می‏‌گذرانم. حضورش لذت‏بخش است و در عین داشتن اضطراب برای آینده، احساس لذت می‏‌کنم و این در واقع همان تقابل عقل و احساس است. وقتی با او قرار عاشقانه دارم، احساس افسردگی، خستگی و سردرگمی ‏نمی‌کنم، یعنی من عاشقش هستم و او هم مرا دوست دارد. من بی‌صبرانه برای قرارمان لحظه‌شماری می‌کنم و صد البته ثانیه‌ها به کُندی میگذرد و زمان از سرعتش می‌کاهد، درست برعکس زمانی که در کنارش هستم، شتابِ گذر زمان بیشتر و بیشتر می‌شود و ساعت‌ها با سرعت سپری می‌شوند و انگار زمان خداحافظی بعد از گفتن سلام فرا می‌رسد. به‌طور حتم این عشق است و من عاشقش هستم.
چقدر رویاهایمان شبیه هم است، حتی در تعریف عشق‌بازی هم مثل هم هستیم و درست همانی است که هر دوی ما می‌خواهیم و دیوانه‌وار همدیگر را می‌طلبیم. احساس این‌که همیشه برایش حاضرم در من می‌جوشد، او اولویت اول من است و وقتی او با من تماس می‌‏گیرد حتی اگر در جلسه‌ی کاری باشم پاسخ او را کوتاه هم که شده می‌‏دهم. چقدر این انسان خوش‌خلق است و لبخند ملیح او، زیبایی چهره‌ی او را به اوج کمال می‌رساند. تمامی این کارها و نشانه‌ها یک معنا بیشتر ندارد و آن این‌که به‌طور حتم این عشق است و من عاشقش هستم.
نگرانش هستم و وقتی با هم هستیم، مدام از او می‏‌پرسم که روز خوبی را گذرانده‌‏ای یا نه؟ و یا اینکه مشکلی نداری؟ خودم را فراموش می‌‏کنم و گرایش من به او افزایش می‏‌یابد. چقدر به سکس با او فکر می‌کنم و این‌که آغوشش چه لذتی دارد. از حس گرمای نفسش روی پوستم احساس شعف و خوشبختی می‌کنم، این گرایش نه از روی احترام، بلکه به خاطر عشق است. دلم می‌خواهد برایم از خودش بگوید؛ از هر آنچه که دوست دارد، از کودکی‌‏اش و موقعیت‏‌هایی که از دست داده و کارهایی که دوست داشته و به هر دلیلی نتوانسته  انجام‌شان بدهد. دلم می‌خواهد با تمام وجودم از دست‌داده‌هایش را جبران کنم تا در مقابل دیگران آسیب پذیر نباشد. می‌خواهم احساس آرامش کند، احساس صمیمیت و یک‌رنگی. من شخصاً احساس امنیت و محبت را در لبانش می‌بینم. چقدر آرزوی بوسیدنش را دارم. چقدر دوستش دارم. چقدر جایش در آغوشم خالی است. به‌طور حتم این عشق است و من عاشقش هستم.