سال‌هاست همین‌جا ایستاده‌ام؛ کنار پنجره‌ای که دختری تنها به‌اسم آرزو به من نگاه می‌کند. من روزی شاخه‌هایم پر از برگ بود و میان برگ‌هایم میوه‌هایی می‌رسید که بچه‌ها برای چیدنشان ذوق می‌کردند. اما کم‌کم آرزو دختری غمگین و افسرده‌ شد او وقتی مهمان داشت با دوستانش در مورد من حرف می‌زد.

صداهای آدم‌ها در ریشه‌هایم نشست؛ «دیگرفایده‌ای نداری»، «هیچ‌چیز از تو برنمی‌آید»، «این‌جا جای درختی مثل تو نیست». هربار که این جمله‌ها را می‌شنیدم، وقتی آرزو به دلیل تنهایی و طرد شدن از سمت نامزدی که خیلی او را دوستش داشت، آهنگ غمگینی می‌گذاشت صدای آن را بلند می‌کرد و پشت پنجره می‌ایستاد و دیوانه وارگریه می‌کرد، یک برگ از من می‌افتاد. آن‌قدر افتاد که یک روز به خودمآمدم و دیدم شاخه‌هایم خشکیده‌اند و دیگر حتی یک برگ هم ندارم.

حالا تنها ایستاده‌ام؛ بی‌برگ، بی‌میوه و ساکت. آدم‌ها از کنارم می‌گذرند و می‌گویند: «چه درخت خشک و بی‌جانی!» نمی‌دانند من یک‌شبه خشک نشدم؛ هر برگم را یکی از همان فکرهای تلخ کَند.

گاهی ‌شب‌ها باد میان شاخه‌های خالی‌‌ام می‌پیچد و من آرزو می‌کنم کسی فقط یک‌بار به‌من بگوید: «هنوزدیرنشده!». شاید آن‌وقت، از عمیق‌ترین جای ریشه‌هایم، دوباره جوانه‌ای کوچک سر بزند.