روایتی از حق انتخاب و تغییر نگاه‌ها

از فرط گریه به هق‌هق افتاده بودم. زیر شیروانی، تنها پناه من برای گذراندن روزهای سخت بود؛ جایی که از ترس پنهان می‌شدم، اما همان‌جا جرئت پیدا می‌کردم از آرزوهایم حرف بزنم.

آن شب، حرف از مکتب‌خانه و سواد زده بودم.

من عاشق نوشتن و یاد گرفتن بودم، اما در خانواده‌ای بزرگ شده بودم که سواد و درس خواندن برای دختر را چندان ضروری نمی‌دانستند. از نگاه آنها، دختر باید خانه‌داری می‌کرد، ازدواج می‌کرد و زندگی خودش را می‌ساخت؛ نه اینکه دنبال درس و مدرسه باشد.

هر بار که حرف از درس خواندن می‌شد، مخالفت‌ها شروع می‌شد:

«دختر را چه به این چیزها؟ مگر قرار است با سوادش چه کار کند؟»

اما من نمی‌توانستم این حرف‌ها را قبول کنم.

مگر سواد برای زن بد بود؟

یا حتی در دنیای سواد هم جایی برای زن در نظر گرفته نشده بود؟

شاید ترس اصلی همین بود؛ اینکه زن باسواد، چیزهای تازه یاد بگیرد، سؤال بپرسد، خودش فکر کند و دیگر به‌راحتی زیر بار هر حرف و زوری نرود.

من فقط می‌خواستم یاد بگیرم. می‌خواستم بتوانم بخوانم و بنویسم و چیزی بیشتر از آنچه برایم تعیین کرده بودند، از زندگی بخواهم.

برای همین، یک سال تمام برای خواسته‌ام ایستادم. نمی‌خواستم ازدواج کنم و نمی‌خواستم درس خواندن را کنار بگذارم.

آن سه ماه تابستان برای من به سختی گذشت. مدام بحث و دعوا بود و من هم کوتاه نمی‌آمدم. آن‌قدر گریه کرده بودم که زیر چشم‌هایم گود افتاده بود. گاهی غذا نمی‌خوردم و از شدت ناراحتی خودم را در زیر شیروانی پنهان می‌کردم.

اما همان زیر شیروانی، جایی که از ترس پنهان می‌شدم، به آرزوهایم فکر می‌کردم.

با خودم می‌گفتم: چرا باید فقط به خاطر دختر بودن، از چیزی که دوست دارم محروم شوم؟

من نمی‌خواستم زن بودن برایم فقط به معنای آشپزی، شستن لباس، خانه‌داری و بچه‌داری باشد. می‌خواستم سواد داشته باشم، درس بخوانم، کار کنم و روزی بتوانم مستقل باشم.

آن روزها شاید خودم هم نمی‌دانستم این همه پافشاری قرار است چه چیزی را تغییر دهد. فقط می‌دانستم اگر کوتاه بیایم، شاید تا آخر عمر حسرت همان چیزی را بخورم که می‌توانستم برایش تلاش کنم.

بالاخره خانواده کم‌کم کوتاه آمدند و من توانستم به مکتب‌خانه بروم.

برای من، رفتن به مکتب‌خانه فقط رفتن به یک کلاس نبود؛ انگار دری به روی دنیایی باز شده بود که مدت‌ها پشت آن ایستاده بودم.

نوشتن را بیشتر از قبل دوست داشتم. هر کلمه‌ای که یاد می‌گرفتم، برایم قدمی بود به سمت چیزی که می‌خواستم.

هر چیز تازه‌ای که یاد می‌گرفتم و می‌نوشتم، گویی تمام سردی‌ها و رنج‌های قلبم را التیام می‌بخشید. روحم از شوق یادگیری به پرواز درمی‌آمد و هر بار، بوی جوهر و کاغذ و همهمه‌یمکتب‌خانه مرا به فراسوی رؤیاها و خیال آینده می‌برد.

دیگر مرا فقط دختری نمی‌دیدند که کارش در خانه کمک به پخت‌وپز و انجام کارهای روزمره باشد؛ حالا مرا اهل سواد می‌دانستند و همین، مرا به اوج لذت می‌رساند.

هر کلمه و هر چیز تازه‌ای را که یاد می‌گرفتم، با نهایت جزئیات برای مادرم و اهل خانه بازگو می‌کردم. هر کدام یا با خنده یا با ترش‌رویی می‌گفتند: «کارت را بکن! دیوانه شده‌ای؟ چهمی‌گویی؟»» و من حتی از همین سرزنش‌ها هم شاد می‌شدم.

اما این پایان ماجرا نبود.

سال‌ها بعد، همان دختر دوباره مقابل یک انتخاب بزرگ قرار گرفت: دانشگاه!

نتیجه کنکورم مشخص شده بود و می‌دانستم که می‌توانم به دانشگاه بروم، اما خانواده دوباره مخالفت کردند.

مادرم نگران بود. می‌ترسید پدرم عصبانی شود و حتی می‌گفت ممکن است دعوا شود.

یک ماه اجازه نداشتم تلفن داشته باشم یا از خانه بیرون بروم تا دوستانم مرا برای رفتن به دانشگاه وسوسه نکنند.

مادرم گاهی از ازدواج حرف می‌زد و می‌گفت شاید بهتر باشد به آینده دیگری فکر کنم. اما من هنوز همان دختری بودم که سال‌ها قبل برای چند خط خواندن و نوشتن جنگیده بود.

نمی‌توانستم حالا که به اینجا رسیده‌ام، از دانشگاه بگذرم.

پدرم عصبانی بود و بیشتر سکوت می‌کرد؛ من هم نمی‌دانستم سرانجام چه خواهد شد.سکوتش بیش از هر مخالفتی مرا می‌رنجاند و در بلاتکلیفی نگه می‌داشت.

یک روز صبح، هنوز از سردی هوای پاییزی، گرمای رختخواب را به خودم می‌کشیدم؛ اما گوشم به پچ‌پچ‌ها و حرف‌های مادرم با پدرم کنار سفره بود.

شنیدم مادرم، فداکارانه و به خاطر دل من، باز هم داشت پدرم را قانع می‌کرد. او حرف می‌زد و پدرم چشم به چای دوخته بود؛ به بخاری که از آن برمی‌خاست و در هوا محو می‌شد.

مادرم گفت: «تا الان با چشم خودت دیدی چقدر ذوق و شوق رفتن به دانشگاه را دارد.دبیرانش هم معتقدند با این توانایی‌ها در آینده موفق می‌شود.کوتاه بیا و بگذار ادامه بدهد.این روزها خیلی ناراحت و غمگین است؛ از تو هم دلگیرتر شده و مدام می‌گوید:بابا چرا چیزی به من نمی‌گوید؟»

پدرم سرانجام سکوت وهم‌برانگیزش را شکست.فقط یک جمله گفت؛ جمله‌ای که مرا از دل نگرانی‌ها بیرون کشید و به میان رؤیاهایم پرتاب کرد:

«به آن دختر بگو برود و هر کاری می‌خواهدبکند.»

مادرم با تعجب پرسید : «یعنی موافقی؟ بچه‌ام جان به لب شد.»

من همان لحظه از خوشحالی خندیدم.دیگر نتوانستم پنهان بمانم؛ به‌سرعت به سمت پدرم رفتم و دست‌ها و صورتش را بوسیدم.

پدرم گفت: بس کن دختر»!»

اما برای من، آن لحظه یکی از شیرین‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام بود.

من اولین دختر آن طایفه بودم که به دانشگاه رفت.

شاید آن روز فقط خودم می‌دانستم برای رسیدن به آنجا چند بار گریه کرده بودم، چند بار از خواسته‌ام دفاع کرده بودم و چند بار شنیده بودم که نمی‌شود.

اما حالا سال‌ها از پافشاری آن دختر گذشته است و راهی که او و دخترانی مثل او باز کردند، به جایی رسیده که رفتن دخترها به دانشگاه، انتخاب شغل و تلاش برای استقلال، برای بسیاری از خانواده‌ها به بخشی عادی‌تر از زندگی تبدیل شده است.

بعضی دیوارها از ترس‌ها و باورهای خاک‌خورده بنا شده‌اند؛ از حرف‌های تکراری‌ای که نسل به نسل گفته شده و کم‌کم ریشه‌دار شده‌اند.

اما شوق و اشتیاق یک نفر کافی است تا همان دیوار را از نو بکوبد و راهی تازه بسازد.

مثل دختری که روزی برای چند خط خواندن و نوشتن جان کند و جنگید، اما خودش تبدیل به بخشی از تحول و تغییر در نگاه‌ها شد.

نسل‌های بعد می‌توانند به لطف همان تلاش‌ها، مسیرهای بیشتری برای انتخاب داشته باشند و خواسته‌هایشان را جدی‌تر دنبال کنند.

مسئله فقط این نیست که محدودیت از کجا آمده یا چه کسی آن را ساخته است؛ مسئله این است که هیچ انسانی نباید صرفاً به خاطر جنسیت و جایگاهش، از حق انتخاب و رسیدن به آرزوهایش محروم شود.

همه باورها و افکار نباید دیواری برای نرسیدن باشند.بعضی از آنها باید کنار بروند تا یک نسل به بن‌بست نخورد.