از دفتر «دو هستی من»

چو سایه می‌گـــذرم گاه از کنـارِ خــودم
نـگاه می‌کـنــم او را، در انتــظارِ خــودم

نشـسته اسـت شبـیهِ درخـت غمگـینی
شکسته است همانندِ شاخسارِ خـودم

نشـسته اســت شبـیه گلـوی پــر باران
گـــرفته است شبیهِ دل فگار خــودم...

کنـار ســایهٔ خــود مـی‌نشیـنم آهسـته 
ســلام مــی‌دهــم آرام، رو به یار خودم

سلام ای منِ تنها، بگو چه هنگام است
که زیر خاک نشستی تو در جوار خودم؟

شبــیه خنـدهٔ خشکـیده در هـریـرودی
غــریب رفتی و دور از لـب دیار خــودم 

ســـلام ای من تنها، چه خاک نمناکی!
کمی بنفـشه بـکارم سـر مـزار خــودم 

سپس بلند کنم یک دو قطره گریهٔ تلخ
به افتخار دلِ تنـگِ بی‌قــرارِ خــودم …