هم داستان میزبان فروتن چراغ افروزان


باز کن پنجره را تا نفسی تازه کنیم
img


شاعر: لیلی غزل

باز کن پنجره را تا نفسی تازه کنیم
عشق را در شب تردید پر آوازه کنیم

«باز کن پنجره را عطر بهار آمده است»
خبرِ سبزِ «گلِ سرخ مزار» آمده است

به سرم حال و هوای غزلت را دارم
خواهش گرمیِ بوس و بغلت را دارم

پیرهن از غم عشق تو بپوشم کافی‌ست
غزل از روی لبان تو بنوشم کافی‌ست

زنده‌گی در تب آغوش تو جریان دارد
تن تو رایحه‌ی خوبِ بهاران دارد

عشقه‌پیچان تو هستم، تو سپیدارم باش
تا خط آخر این جاده وفادارم باش

کرته‌ی سبز توام، دامن گل‌دارم باش
نور خورشید تو‌ام، دیده‌ی بیدارم باش

من ازین عشق تمنای فراوان دارم
دست بردار نیم، تا نفسی جان دارم

عاشقانه به لبم مستی عصیان دارم
به کویر بدنم خواهش باران دارم

تو رسیدی و مرا دولت جان بخشیدی
تو به شهر غزلم شور جهان بخشیدی

با تو از مرتبه‌ی عشق فراتر برسم
با تو از هر شک و تردید به باور برسم

بلخ تا بلخ به دور سر تو می‌رقصم
آب انگورم و در ساغر تو می‌رقصم

شب من با تو پر از شعر و سرود و سازست
با تو در بال و پرم شیمه‌ی صد پرواز است

آسمان غیرت این عشق ببیند باید
و زمین خوشه‌ی امید بچیند باید

با تو احوال دلم را به چه مانند کنم
غزلم را به قدم‌های تو اسپند کنم
 

برگرفته از کتاب «نوروز فرخنده» انجمن فرهنگی-هامبورگ (ویژه نوروز)

 

این مقاله را با دوستان خود به اشتراک بگذارید.

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.