پروای عزیزم، دختر خورشید؛
نویسنده: نسرین م.
امروز وقتی اینستاگرام را باز کردم، ناگهان ویدیویی از پروژهی جدیدت دیدم. بیاختیار زمزمه کردم: قشنگ، ماشالله... قشنگ
اما راستش را بخواهی، دیگر نه به «ماشالله» باور دارم، نه به «انشاءالله». مدتهاست که باورهایم، همانهایی که روزی پناه دلم بودند، یکییکی فرو ریختهاند. گاهی آرزو میکنم ای کاش هنوز کودک بودم، ساده، با دنیایی روشن و باورهایی بیتردید. اما نه، دیگر آن کودک نیستم. و نه به آن باورها دل بستهام. من امروز خودم را مسئول تمام کارکردهایم میدانم؛ پاسخگو به کوچکترین تصمیمها، کوچکترین اشتباهها. برای همین هم دیگر «ماشالله»ها و «انشاءالله»ها نمیتوانند دردی ازم دوا کنند یا دلخوشم کنند. و راستش، همین پذیرش، خودش سنگینترین بخش زندگیست: این که بفهمی دیگر آن آدمِ سابق نیستی. و دیگر هم نخواهی بود...
دو هفته پیش در کرواسی بودم، در آغوش امواج سرکشِ دوبروونیک. هر روز دقایقی خودم را به دریا میسپردم، روحم را همراه موجها رها میکردم، بیمهار و بیمرز. اما جسمم، این پیکر نحیف و خسته، تاب آن حجم از رهایی را نداشت. بارها و بارها با امواج درگیر شد و آخر سر، من را پرت کرد به ساحل، به سنگریزههایی که تیز بودند و بیرحم. نمیتوانستم درست بایستم. و آن لحظه بود که فهمیدم: بیرحمانهترین ناسپاسی، همین است که بدنت را، همان که بیادعا بار تمام دردها را به دوش کشیده، بیدفاع در برابر طوفانها رها کنی.
در آن سفر، دریافتم که با تمام سرکشیهایم، هنوز چون گنجشکی به این جسم پناه میبرم؛ شاید چون میدانم اگر میان جنگ روح و جسم، یکی از پا بیفتد، این (من موقتی) هم نابود میشود...
راستش را بخواهی، پروا... نمیدانم دنبال چه چیزی هستم. نمیدانم به کجا میروم یا پایان این مسیر کجاست. شاید این طغیانهای روحم، از دردهایی نشأت میگیرد که سالهاست از آنها فرار کردهام. اما مگر فرار، خودش نوعی پیروزی نیست؟ مگر میشود تمام این دردها را پروسس کرد؟ آیا جسمم توان حمل این بارهای سنگین را دارد؟
دو ماه گذشته، شاید سختترین فصل زندگیام بود. گاهی به رفتن فکر میکردم، جدی. اما هر بار که به اطرافم نگاه میکردم، میدیدم این «رفتن» میتواند چقدر برای دیگران ناعادلانه باشد. اما در درون من، هر تار از تارهای روحم آتش گرفت، و من نشستم و فقط تماشا کردم. سوختن روح را، تلاشی بیرمق جسم را، و گریه کردم گریه کردم.
گاهی آنقدر این دردها سنگین میشدند که فکر میکردم اصلاً این همه درد، نمیتواند فقط مال من باشد. شاید من در آن روزها، بار زخمهای اجدادم را هم بر دوش کشیده بودم. شاید با درد آنها نیز همنفس شده بودم.
من هرگز رنجی چنین عمیق و چسبیده به جان را تجربه نکرده بودم؛ مگر سایهای کوتاه از آن، در سال و ۲۰۱۴ ۲۰۲۳. اما این بار، چیزی دیگر بود. انگار خودم ایستاده بودم در برابر خودم، برای ویرانی خودم. و این کوه درد، آنقدر من را به این سو و آن سو کوبید تا نه خودش ماند، نه من. هر دو از حال رفتیم.
شاید حالا پذیرفتهام که این دردها، بخشی جداییناپذیر از وجود مناند. و من، گریزی از آنها ندارم.
اما این روزها، انگار روح سرکش و جسم خستهام، دستی به آشتی دادهاند. در سایهی این آتشبسِ موقتی، نشستهام به تماشای جهان، جهان کوچکی که من هم جزئی از آنم. و از این بودن، هر چند موقت، ولی شاکرم.
حالا دلم آرامتر است، و این روزها، خوبم.
تو از خود برایم بنویس، پروا. از خودت، از دلت، از روحت. گاهی دلم برایت پرپر میزند. گاهی بیهوا به عکسهایمان سر میزنم و برایت انرژی میفرستم.
تو هم به من فکر میکنی؟
عصر ، برلین ۹ جون ۲۰۲۵
----------------------------------------------------------------------------
جدال روح سرکش و جسم خسته در نامهای به «دختر خورشید»
تحلیلی از گروه تحریریه همداستان
متنی که پیش رو داریم، فراتر از یک دلنوشتهی روزمره یا نامهای دوستانه، یک «اعترافیهی اگزیستانسیال» تمامعیار است. نویسنده در این مرقومه که تاریخ نهم ژوئن ۲۰۲۵ و مکان برلین را بر پیشانی دارد، خواننده را به تماشای ویرانههای درونی خود میبرد. این متن، روایتی عریان از فروپاشی باورها، رویارویی با تروماهای بیننسلی و در نهایت، رسیدن به یک صلح مسلحانه میان جسم و روح است.
در ادامه، این یادداشت را از منظر نشانهشناسی ادبی و روانشناختی برای چاپ در صفحات ادبی مجله بررسی میکنیم.
مرگ باورها و تولد انسانِ مسئول
متن با یک تضاد درخشان آغاز میشود: تقابل دنیای مدرن و مجازی (باز کردن اینستاگرام) با واژگانی سنتی و مذهبی (ماشالله و انشاءالله). نویسنده با دیدن موفقیت دوستش «پروا»، از روی عادت واژهای دعایی را زمزمه میکند، اما بلافاصله مچ خودش را میگیرد. این نقطه، لحظهی بیداری اوست.
«دیگر نه به "ماشالله" باور دارم، نه به "انشاءالله"... من امروز خودم را مسئول تمام کارکردهایم میدانم.»
در ادبیات مدرن، این گذار از «تقدیرگرایی» به «مسئولیتپذیری مطلق فردی»، بنمایهی اصلی تفکر اگزیستانسیالیستی (وجودگرایانه) است. نویسنده سوگوار کودکیِ از دست رفته و «دنیای روشن و بیتریدی» است که در آن، بار مسئولیت بر دوش نیروهای ماورایی بود. پذیرش اینکه «دیگر آن آدم سابق نیستی»، سنگینترین تاوانی است که او برای بلوغ فکریاش میپردازد.
استعارهی دوبروونیک؛ نبرد تن و روان
یکی از درخشانترین بخشهای این متن، استفاده از لوکیشن جغرافیایی (کرواسی و امواج دوبروونیک) به عنوان یک استعارهی قدرتمند ادبی است. در اینجا با یک دوگانگی (Dualism) کلاسیک روبرو هستیم:
روح: بیمهار، سرکش، و همجنسِ امواج دریا که به دنبال رهایی است.
جسم: پیکری نحیف، محدود و خسته که توان همراهی با این حجم از رهایی را ندارد.
نویسنده با ظرافتی شاعرانه، برخورد امواج و پرت شدن روی سنگریزههای تیز ساحل را به مثابه هشداری برای روانِ طغیانگر خود میبیند. او به درک جدیدی از «جسم» میرسد؛ جسمی که پیشتر نادیده گرفته میشد، حالا همچون پناهگاهی برای یک گنجشک توصیف میشود. این اعتراف که «بیرحمانهترین ناسپاسی، رها کردن بدن بیدفاع در برابر طوفانهاست»، نشاندهندهی عبور از ایدئالیسمِ صرف و رسیدن به یک واقعگرایی تلخ اما شفابخش است.
تروماهای موروثی و مرزهای فروپاشی
در یکسوم پایانی متن، لحن نامه تاریکتر و اعترافیتر میشود. نویسنده از دورهای دو ماهه صحبت میکند که در آن مرزهای «ماندن و رفتن» (استعاره از خودکشی) باریک شده است. نیروی بازدارندهی او در این لبهی پرتگاه، نه ترس، بلکه «عذاب وجدان و بیعدالتی در حق دیگران» است.
نقطهی اوج روانشناختی متن آنجاست که نویسنده رنج خود را فراتر از تجربهی زیستهی یک فرد میبیند:
«گاهی آنقدر این دردها سنگین میشدند که فکر میکردم... شاید من در آن روزها، بار زخمهای اجدادم را هم بر دوش کشیده بودم.»
این اشاره به مفهوم ترومای بیننسلی (Intergenerational Trauma)، متن را از یک رنجنامهی شخصی به یک سوگنامهی تاریخی ارتقا میدهد. او خود را قربانیِ زخمهایی میبیند که پیش از او وجود داشتهاند و حالا در جان او رسوب کردهاند.
آتشبس موقتی؛ زیباییشناسیِ تسلیم
متن به شکل هوشمندانهای با یک پیروزی هالیوودی یا امیدی واهی به پایان نمیرسد. پایانبندی این نامه، مبتنی بر «پذیرش و تسلیم» است. دو مبارز (روح سرکش و جسم خسته) پس از آنکه یکدیگر را تا مرز نابودی میکوبند، به یک «آتشبس موقتی» دست مییابند.
نویسنده با پذیرش این موضوع که دردها «بخشی جداییناپذیر از وجود» او هستند، به نوعی آرامشِ پس از طوفان میرسد. او حالا به جای تلاش برای تغییر جهان یا فرار از دردها، «نشسته به تماشای جهان کوچکی که خود جزئی از آن است».
بازگشت به نقطهی اتصال
پایان سخن آنکه، نامهای که با طغیان فلسفی آغاز شده بود، با یک نیاز عمیق و سادهی انسانی به پایان میرسد: میل به ارتباط. نویسنده پس از عبور از دوزخ درون، دوباره به دوستش «پروا» پناه میبرد و از او میخواهد از خودش بنویسد. پرسش پایانی («تو هم به من فکر میکنی؟») نشان میدهد که انسانِ مدرن، با وجود تمام استقلال و پذیرشِ تنهاییِ اگزیستانسیال خود، همچنان برای ادامهی حیات به انعکاس تصویرش در چشم و قلب دیگران نیاز دارد.
این متن، با نثری روان، ضربآهنگی درونی و استعارههایی جاندار، سندی است از رنجِ آگاهانهی انسانِ معاصر در تبعیدِ جغرافیایی و فلسفی خویش.
بهار ۲۵۸۵ باستانی - هامبورگ
برای ارسال نظر وارد شوید