درد دارد تنِ این خاک.
وجببهوجب، سایهی شوم جنگ،
پُر کرده جانِ این آشیانه را.
ای دیارِ خونآلودِ صبورم، برایت میتپم!
جانِ زیستنیِ من،
تو قلب تپندهٔ دردهایِ بیپایانی.
دوام بیاور، جانِ دلبندم!
آغوشم به اندازهٔ تمام لالههای خفتهات در آنسو باز است.
خونبهای نونهالانِ تو را دادیم؛
میلیونها حنجره، همصدا فریادِ آزادیات شدند.
برخیز!
بنوش شرابِ رهایی را، که دُردِ دَردت، سهمِ من.
کنارت عاشقانه میایستیم؛
قامت راست کن ای سروِ خوشقامت،
دوباره،
ایرانِ کبیر شو...
زمستان ۱۴۰۴ خورشیدی - تهران
برای ارسال نظر وارد شوید